آیت الله سید جمال الدین گلپایگانی در مواجهه با مساله جن

 

جن و ادب تسخیر کننده جن

فرزند آقاسید جمال می فرمودند: برادر بزرگ من آقا سید محمدکه  ملک الشعرای یک دوره عراق محسوب می‌شد.

در دورهٔ جوانی گرفتار علوم غریبه شد. مثلا می توانسته‌ جن تسخیر بکند. تفریح ما این بود که روز‌های تعطیل با اخوی کنار شریعه شط دجله می‌رفتیم و بچه‌هایی را می‌دیدیم که هنگام آب بازی در حال غرق شدن بودند. آقا سید محمد به جن‌ها دستور می‌دادند که بروند و ان‌ها را نجات دهند و این کاری بود که ما با چشم خودمان دیدیم که ایشان این کار را انجام می‌داد یک روزی ما خدمت ابوی رفتیم. ایشان گفتند که سیدمحمد سر درس نمی‌رود. کجاست و چه می‌کند؟ گفتیم آقا او به یک مقاماتی رسیده است. فرمودند  به چه مقاماتی؟ ما گفتیم ایشان تسخیر جن می‌کند. آقا سید جمال گفتند ایشان کجا هستند؟ گفتیم زیرزمینی اجاره کرده‌ و آنجا مشغول ریاضت هستند. ایشان به طرف محل سکونت آقا سید محمد حرکت کرد ما هم پشت سرشان راه افتادیم و وارد آن جا شدیم  آقا سید محمد تا پدر را آنجا دید هول شد و گفت که آقا خیلی خوش آمدید و...

آقا فرمودند که شنیده‌ام شما تسخیر جن انجام می‌دهید. گفت بله آقا. گفتند یعنی آیا این جن‌ها هرکاری تو بگویی انجام می‌دهند؟ گفت بله  من هرکاری تا به حال به این‌ها گفته‌ام انجام داده‌اند و البته جز کار خیر از اینها چیزی نخواستم و از این قبیل صحبت ها.

 ایشان گفتند اگر مطلبی به شما بگویم شما می‌توانی به آن‌ها بگویی؟ آقاسید محمدگفت بله آقا. ایشان گفتند به آن‌ها بگو بیایند و من را بزنند. گفت نه آقا من این کار را نمی‌کنم. آقاسید محمد می‌ترسید که این اجنه به پدر اسائه ادب کنند و پدر اصرار که آن کار را که گفتم بگو بیایند انجام بدهند! ولی ایشان گفتند شما به آن‌ها بگو و... از پسر انکار و از پدر اصرار.  بالاخره آقاسید محمد راضی شد که این کار را انجام دهد . رفت یک سری از کارهایی را که لازم بود انجام داد و مثلا اوراد و اذکاری خواندتا اجنه را احضار نماید... بعد از مدتی هیچ خبری از آنها نشد. دوباره با خلوص نیت خواند و گفت الان می آیند و می‌زنند ولی باز خبری نشد. بعد از مدتی که خبری نشد آقا سید جمال رو به قبله ایستاد و گفت ‌ای آقایان اجنه کمی این بچه را تادیب کنید که به جای این بازی‌ها بیاید سر درسش. ناگهان آقا سید محمد به طرف دیوار محکم پرت شد او از جایش بلند ‌شد ولی دوباره پرتش ‌کردندد و همینطور او را بلند می کردند و می زدند به دیوار. بعد ازاین ماجرا، آقا سید محمد این مطالب را کنار گذاشت و به درس و بحثش  مشغول شد.[1]

آنچه مسلم است اینکه وجود جن در جهان ما قطعی است

…………………

تاریخ: ظل السلطان را فلک کردند!!!

فرزند آقای نخودکی نقل می کنند:
مرحوم پدرم، فرمودند:
« در ایام دهه اول محرم، به منظور شرکت در مجلس مصیبت حضرت سید الشهداء علیه السلام به منزل عالم عارف مرحوم حاج سید حسین نایب الصدر خاتون آبادی رفته بودم.
مشیر السلطنه پیشکار ظلّ السلطان خدمت آقا بود. عرض کرد که جعبه جواهری متعلق به ظل السلطان در اطاق خوابش گم شده است او اکنون عده ای را زندانی کرده است و زجر می دهد، و می گوید که اگر نتوانم مال خود را حفظ و پیدا کنم چگونه می توانم اموال مردم را حفظ کنم؟

چون مردم بی گناهی به خاطر این موضوع زیر شکنجه هستند. من به او گفتم به ظل السلطان بگوئید که اگر حاضر است دزد را نخواهد، من مال او را به او نشان خواهم داد.
فردای آنروز مشیرالسلطنه خدمت آقا آمد و عرض کرد که ظل السلطان حاضر شده است. به او گفتم ظل السلطان باید این موضوع را بنویسد و کتباً تعهد کند که دزد را نخواهد خواست، زیرا بعد از پیدا شدن جواهرات ممکن است بگوید دزد را هم می خواهم.
فردای آن روز مشیر السلطنه آمد و تعهد نامه ظل السلطان را به خط خود او آورد.
گفتم: به او بگوئید در خارج از شهر در فلان نقطه قنات متروکه ای است، در داخل چاه زمین را حفر کنند، جواهرات آنجا است. پس از یافتن جواهرات به فاصله چند روز مشیر السلطنه آمد و گفت: ظل السلطان می گوید: من دزد را می خواهم.
حتماً این شیخ با دزدها شریک بوده است، چون دیده اند که نزدیک است حقیقت بر ملا شود این حُقه را به کار برده اند، و چاره ای جز آنکه دزد را نشان دهند وجود ندارد.
مشیر السلطنه گفت من هرچه خواستم او را از این خواسته اش منصرف کنم موفق نشدم، و احساس کردم که به خاطر حمایت از شما ممکن است من نیز در مظان تهمت قرار گیرم. بنابراین بهتر است که شما خود نزد او تشریف بیاورید و با او صحبت کنید.
فردای آنروز من به ساختمان حکومتی نزد ظل السلطان رفتم و به او گفتم: شما فرزند ناصر الدین شاه، پادشاه این مملکت، و حاکم اصفهان می باشید، پس چگونه به خود اجازه می دهید که تعهد و امضاء خویش را نادیده بگیرید و آنرا بی اعتبار سازید؟

ظل السلطان گفت من این حرفها را نمی فهمم، من دزد را می خواهم. به او گفتم: من اول شرط کردم که نمی توانم دزد را به شما نشان دهم و شما هم قبول کردید، حال نیز می گویم که این کار از من ساخته نیست.

ظل السلطان گفت: من دستور می دهم که تو را فلک نمایند تا اقرار کنی که دزد کیست. سپس به فرّاشها دستور داد که چوب بسیار با سه پایه آوردند و آنگاه گفت: این شیخ را به حیاط ببرید و مضروب نمائید. کار که به اینجا رسید گفتم اگر قرار است من مضروب شوم، تو در این امر اُولی هستی.

لذا امر کردم که او را به حیاط باغ حکومتی بردند و به پایه ای بستند و شروع کردند به چوب زدن او. فرّاشها و خدمه ای که آنجا بودند جلو رفتند که ممانعت کنند اما خودشان نیز مضروب شدند. و پا به فرار گذاشتند. من نیز همان ساعت مستقیماً از باغ حکومتی به قصد زیارت حضرت رضا علیه السلام عازم مشهد شدم و از یکی از آشنایان خواستم که به منزل ما برود و به مادرم خبر دهد.

بعداً یکی از محترمین اصفهان نقل کرد که مشیرالسلطنه گفت: ظل السلطان مدت نیم ساعت چوب می خورد و کسی جرأت نزدیک شدن به او را نداشت، تا آنکه موکّلین او را واگذاشته و رفتند.
آنگاه او را برداشتیم و به بستر منتقل کردیم. پس از یکساعت به هوش آمد و پرسید آن شیخ کجا است؟
گفتیم نمی دانیم کجا رفت. مشیرالسلطان می گفت: از آن به بعد هرگاه شخصی معمم و روحانی مراجعه می کرد، ظل السلطان می گفت با او مماشات کنید و کارش را انجام دهید.
به او می گفتیم: همه کس آن شیخ نیست. می گفت: آری، اما احتیاط کنید. »

 

[جن چیست؟ آیا واقعا جن وجود دارد؟ آیا جن همان شیطان است ؟ رتبه وجودی جن نسبت به انسان چگونه است ؟ خصوصیات و ویژگی ها جن چیست؟ آیا می توان جن را دید؟جن در چه مکان ها و منازلی زندگی می کند؟ آیا جن خوب و بد ، جن مسلمان و کافر وجود دارد؟آیا انسان می تواند جن را تسخیر نماید؟ آیا بکارگیری جن ولو برای کارهای خوب اشکالی دارد؟ آیا جن می تواند به انسان صدمه بزند ؟ برای مقابله با ایجاد مشکل توسط اجنه چه باید کرد؟

 


[1] به نقل  از مرحوم آیت الله سید علی هاشمی گلپایگانی

/ 0 نظر / 212 بازدید